صفحه اصلی داستان های آموزنده
داستان های آموزنده
ويلون نوازي در مترو مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
(0 امتیاز)
نوشته شده توسط حسین نعمتی زاد   
دوشنبه ، 6 ارديبهشت 1389 ، 00:53

در يك سحرگاه سرد ماه ژانويه، مردي وارد ايستگاه متروي واشينگتن دي سي شد و شروع به نواختن ويلون كرد. اين مرد در عرض ۴۵ دقيقه، شش قطعه از بهترين قطعات باخ را نواخت. از آنجا كه شلوغ ترين ساعات صبح بود، هزاران نفر براي رفتن به سر كارهايشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقيقه گذشته بود كه مرد ميانسالي متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هايش كاست و چند ثانيه‌اي توقف كرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. يك دقيقه بعد، ويلون زن اولين انعام خود را دريافت كرد. خانمي بي‌آنكه توقف كند يك اسكناس يك دلاري به درون كاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد. چند دقيقه بعد، مردي در حاليكه گوش به موسيقي سپرده بود، به ديوار پشت‌ سر تكيه داد، ولي ناگهان نگاهي به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد.

كسي كه بيش از همه به ويلون زن توجه نشان داد، كودك سه ساله‌اي بود كه مادرش با عجله و كشان كشان او را با خود مي ‌برد. كودك يك لحظه ايستاد و به تماشاي ويلون‌زن پرداخت، مادر محكم تر كشيد و كودك در حاليكه همچنان نگاهش به ويلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد. اين صحنه، توسط چندين كودك ديگر نيز به همان ترتيب تكرار شد و والدين‌شان بلا استثنا براي بردن شان به زور متوسل شدند. در طول مدت ۴۵ دقيقه‌اي كه ويلون‌زن مي نواخت، تنها شش نفر، اندكي توقف كردند. بيست نفر انعام دادند، بي‌آنكه مكثي كرده باشند، و سي و دو دلار عايد ويلون‌زن شد. وقتيكه ويلون‌زن از نواختن دست كشيد و سكوت بر همه جا حاكم شد، نه كسي متوجه شد. نه كسي تشويق كرد، و نه كسي او را شناخت.

نظر بدهید... (0)
ادامه مطلب...
 
راه حل آمریکایی یا روسی؟ مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
(0 امتیاز)
نوشته شده توسط حسین نعمتی زاد   
چهارشنبه ، 25 فروردين 1389 ، 13:36

هنگامی که ناسا برنامه فرستادن  فضا نوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکی روبرو شد. آنها دریافتند که خودکارهای معمولی در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند. مشکل این بود: جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد.
برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند. تحقیقات برای ساختن خودکارهای مناسب برای فضای بدون جاذبه آغاز شد و بیش از یک دهه طول کشید. 12 میلیون دلار هزینه شد و در نهایت آنها موفق شدند خودکاری طراحی کنند که در محیط بدون جاذبه قابل استفاده باشد، زیر آب کار کند و روی هر سطحی حتی کریستال بنویسد و از دمای زیر صفر تا 300 درجه سانتی گراد را تحمل کند.

اما دانشمندان روسی راه حل بهتری داشتند:

به نظر شما راه حل آنها چه بود؟

قبل از خواندن ادامه متن سعی کنید کمی به حل این مسئله فکر کنید.

شاید شما هم راه حل بهتری برای یک مسئله ای که 12 میلیون دلار ارزش دارد و حل آن 10 سال طول کشیده داشته باشید.

پیشنهاد روسی ها این بود:

برای نوشتن در فضای بدون جاذبه، به جای خودکار از مداد استفاده کنیم!!!

 

این داستان مصداقی برای مقایسه دو روش درحل مسئله است:

  

تمرکز روی راه حل       یا           تمرکز روی مشکل

 

 

نظر بدهید... (2)
آخرین بروز رسانی مطلب در چهارشنبه ، 25 فروردين 1389 ، 13:42
 
“هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست” مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
(0 امتیاز)
نوشته شده توسط حسین نعمتی زاد   
يكشنبه ، 22 فروردين 1389 ، 01:03

توی کشوری یه پادشاهی زندگی میکرد که خیلی مغرور ولی عاقل بود

یه روز برای پادشاه یه انگشتر به عنوان هدیه آوردند
ولی رو نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود
شاه پرسید این چرا این قدر ساده است ؟
و چرا چیزی روی آن نوشته نشده است؟
فردی که آن انگشتر را آوره بود گفت:
من این را آورده ام تا شما هر آنچه که میخواهید روی آن بنویسید

شاه به فکر فرو رفت
که چه چیزی بنویسد که لایق شاه باشد
وچه جمله ای به او پند میدهد؟
همه وزیران را صدا زد وگفت
وزیران من  هر جمله و هرحرف با ارزشی که بلد
هستید بگویید

وزیران هم هر آنچه بلد بودند گفتند
ولی شاه از هیچکدام خوشش نیامد
دستور داد که بروند عالمان و حکیمان را از کل
کشور جمع کنند و بیاوند
وزیران هم رفتند و آوردند
شاه جلسه ای گذاشت و به همه گفت که هر کسی
بتواند بهترین جمله را بگوید
جایزه خوبی خواهد گرفت
هر کسی به چیزی گفت
باز هم شاه خوشش نیامد

تا اینکه یه پیر مردی به دربار آمد و گفت

نظر بدهید... (0)
آخرین بروز رسانی مطلب در سه شنبه ، 24 فروردين 1389 ، 16:04
ادامه مطلب...
 
تناسب سنی مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
(0 امتیاز)
نوشته شده توسط حسین نعمتی زاد   
پنجشنبه ، 25 تیر 1388 ، 23:39

از پدری پرسیدند آیا درست است که میگویند "زمانی فرا خواهد رسید که پسر ها بزرگتر از پدرشان خواهند شد؟"

 گفت: اتفاقا این موضوع سخت ذهن مرا به خود مشغول داشته است. البته کاری به استعداد و نبوغشان ندارم منظور من سن و سال آنهاست.

 پرسیدند: به چه دلیل؟"

گفت: به این دلیل که برایتان شرح خواهم داد:

 وقتی 30 ساله بودم فرزندمان متولد شد. یعنی 30 برابر او سن داشتم..

 وقتی 2 ساله شد من 32 سال داشتم . یعنی 16 برابر او سن داشتم.

 وقتی 3 ساله شد من 33 سال داشتم. یعنی 11 برابر او سن داشتم.

 وقتی 5 ساله شد من 35 سال داشتم. یعنی 7 برابر او سن داشتم.

وقتی 10 ساله شد من 40 سال داشتم. یعنی 4 برابر او سن داشتم.

 وقتی 15 ساله شد من 45 سال داشتم. یعنی 3 برابر او سن داشتم.

 وقتی 30 ساله شد من 60 سال داشتم. یعنی فقط 2 برابر او سن داشتم.

 میترسم اگر به منوال پیش برود به زودی از من جلو بزند و او بشود پدر من و من بشوم پسر او "

نظر بدهید... (0)
 
پل مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
(1 امتیاز)
نوشته شده توسط حسین نعمتی زاد   
دوشنبه ، 12 اسفند 1387 ، 00:21

يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"


پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد
:
" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."


پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله، دوست دارم
."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟
"
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."


پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."


پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند

نظر بدهید... (0)
 
<< شروع < قبلی 1 2 3 4 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 4

روز نگار

احترام به مادر فراموش نشود !

تقویم امروز

امروز : دوشنبه
15. شهریور 1389
27. رمضان 1431
6. سپتامبر 2010